گل انار
1 خرداد · · خواندن 3 دقیقه 
با یک لنگه کراکس قرمز و یک لنگه کفش مشکی سوار دوچرخه اش میشه و در حالی که آفتاب هنوز به قدری می تابه که سر درد بگیرم از کنار درخت اناری که چند روز پیش یارا میخواست به من بفهماند که این ها انار نیستند و فقط گل هستند و اگر من راست می گویم که قرار یک روزی این گل ها انار بشوند پس انارها الان کجا هستند، می گذریم. در خانه ی همسایه باز می شود و خانم و آقایی با احترام از صاحب خانه خداحافظی میکنند و در حالی که از پذیراییشان تشکر میکنند سوار کوییک سفید رنگشان می شوند. دیوار خانه که تمام می شود و صحنه پارک با پیاده راه های پیچ و وا پیشش نمایان می شود، اولین چیزی که می بینم دختر مو بلندی است که با یک پسر در حال معاشقه است. از صدای قیز قیز دوچرخه یارا از هم فاصله میگیرند. دختر با چشم های ریز که در صورت پهن و سفیدش گم می شود موهای مشکی را از روی صورت رد می کند و به ما چشم می دوزد. اما پسر بی اعتنا شبیه کسی که روی کاناپه ی روی تلویزیون لم داده باشد و منتظر سیب زمینی سرخ کرده باشد به دختر نگاه میکند. با بیشترین فاصله از کنارشان عبور میکنیم . پشت درخت های سرو و چنار گم می شوند. بچه ها دوچرخه هایشان را کنار پله های سرسره می گذارند و از پله های پلاستیکی بالا می روند. و همان جا روی سرسره ی چرک زرد رنگ می نشینندو مشغول صحبت می شوند. سه پسر قد بلند که در حال گذر از دوران نوجوانی به جوانی اند با ژست هایی شبیه سوپر استار های سینما از کنارم می گذرند و روی نیکمت می نشینند. سعی میکنم صحبت هایشان که یکی درمیان فحش های بالای 18 است را گوش نکنم. شاید هم برای ما بالای 18 است این نسل که همه ی زیر 18 ساله هایشان این واژه ها را از بر شده اند. پیرمردی ژولیده و خسته نوه 7-8 ساله اش را روی تاب نشانده و هل می دهد. بی هدف و بی انگیزه اطراف پارک را دید می زند. دختر مو مشکی به سمت پیرمرد نگاه می کند و شاید دوست داشت بینشان درخت ها یا شمشاد های در هم تنیده بود و می توانست در این گرما و خلوتی در دنیای خودشان غرق شود. کتابم را روی نیمکت فلزی کنار میگذارم و می نشینم. چشم به بچه ها می دوزم تا پشت سرسره و تاب هم بتوانم ببینمشان. یارا وحشت زده به سمت می دود.
مامان مامان اون سگ رو ببین
یک سگ کوواز سفید با یک قلاده مشکی در دست پسری که لباس مشکی پوشیده در حالی که زبانش از دهان آویزان است از کنار صندلی های پارک رد می شود.پسر اسکارف مشکی پوشیده با یک حلقه ی طلایی در گوش، همین باعث میشه که یارا بگه:
دختره خال کوبی هم داره مامان
دیوار های پارک که پر نوشته های خط خورده و شعارهای ضد و نقیض است انگار قلبم را می فشرد و من میخواهم از این مخمصه خودم را آزاد را کنم. خدا رو شکر والا تشنه می شود و می گوید برویم خانه . از کنار نیکمتی که چند دقیقه پیش دختر مو مشکی با پسر سبزه کنار هم نشسته بودند میگذرند. نمی دانم تصور کنم چند عاشق روی این نیمکت نشستند و حرفهای عاشقانه زدند یا چند جوان برگذران هوس های لحظه هایی اینجا کنار هم نجوا کردند. به دیوار پارک میرسیم همان جایی که دیگه بعد از آن خانه ها نمایان می شود و پارک را پشت خودش پنهان میکند. یکی از همان پسرهای سوپراستاری پارک کنار دیوار ایستاده. سریع دکمه اش رو میبندد و دور می شود. دیوار خیس است و من ته دلم بهم میخورد.
به آسمان خیره میشوم و آرزو میکنم حداقل در آسمان به جز تکه ابرهای پنبه ایی دیگر چیزی نبینم!